رادینرادین، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 17 روز سن داره

رادین ثمره پاییزی عشقمون

پایان چهار ماهگی رادینم.....

نهم اسفند ٩٠ عشق مامان امروز شما چهار ماه از زندگی قشنگت گذشته و وارد پنجمین ماه شدی عسیسم. چهارماهگیت مبارک مامانی جوونم اول اینو بگم که شنبه 6 اسفند برای چک ماهانه بردیمت پیش دکتر ذبیحی که انصافا دکتر خیلی خوبیه. چند روز زودتر رفتیم چون که این ماه واکسن داری و گفتیم قبلش چک بشی که خدا رو شکر باز هم همه چیز عالی بود.... دومین دلیلش هم این بود که پوست صورتت خیلی ملتهب و قرمز شده بود و جوشهای ریز زده و این حالت ها روی پوست بدنت هم نمایان شده بود.که دکتر گفت یه حالت حساسیته که ممکنه تا 7 ماهگی ادامه داشته باشه و یه کرم داد و بعد از دو روز کاملا خوب شد.(دست آقای دکتر درد نکنه). خلاصه دوشنبه شب هم مامانی زری با اینکه حال خ...
12 اسفند 1390

رادین و باباحمیدرضا جوون...

الهی قربونت برم که علاوه بر شباهتهای زیادی (فرم دست - پا - بینی- لاله گوش-حتی رشد ناخن) که به بابا حمیدرضا جوون داری، بعضی از شیرین کاریهات هم مثل باباجوونه. مثل این عکس که شما لب پایینی رو کاملا قایمش میکنی.هههههههه همین کار رو هم باباحمیدرضا انجام میداده......   رادین  4 ماهه.   بابا حمیدرضا جوون حدود 6 ماهه ...
6 اسفند 1390

رادین و ....

٢٥ بهمن ماه 1390 رادین جوونم امروز February 14 (روز ولنتاین - روز عشق)سال 2012 ، اولین سالیه که من دو تا عشق دارم .عشق اول باباحمیدرضا جوون جوونی و عشق دوم رادین جوونمون. امروز تولد عمو محمد (عموی مامان یاسمن) هم بود و ما بعد ازظهر با خاله مریم اینا و مامانی زری اینا رفتیم خونه عمو محمد و براش تولد گرفتیم. و خیلی خوش گذشت. این اولین تولدی بود که شما رفتی.الهی که همیشه سالم و شاد باشی گل مامانی. رادین و عمو محمد:   28 بهمن ماه امروز هم تولد پرنیا (دختر عمه فاطمه) بود که ظهر رفتیم خرید کردیم و ساعت 7 هم رفتیم لواسون. این هم دومین تولد که رادین جوونمون رفت. راستی پرنیا آخر شب اومد شمع تولدش رو داد ...
2 اسفند 1390

خاطرات دومین سفر رادین به شمال (محمود آباد)

چهارشنبه دوازدهم بهمن ماه 1390 چند روزی بود که تصمیم داشتیم بریم سفر ولی قسمت نشده بود بریم.خلاصه امروز صبح ساعت 9 بیدار شدم و بابا حمیدرضا گفت چمدون رو ببندیم و بریم شمال. باباحمیدرضا شما رو نگه داشت و منم چمدون رو بستم، کارهای خونه رو انجام دادم و با کمک باباحمیدرضا بردیمت حموم وخلاصه ساعت 1 ظهر آماده شدیم. رفتیم دنبال مامانی زری و علیرضا و ساعت 3 تو جاده بودیم و به سمت محمودآباد حرکت کردیم. محمودآباد رو به دو دلیل انتخاب کردیم: 1- از اونجایی که پسری ما دیگه زیاد ماشین سواری رو دوست نداره، تصمیم گرفتیم بریم محمودآباد که نزدیکتره. 2- من و باباحمیدرضا اولین سفر یک روزه دوتایی رو رفتیم محمودآباد - هتل ترنج، خواستیم اولین سفر سه نف...
22 بهمن 1390

رادین و پایان سه ماهگی....

نهم بهمن ماه عزیز مامان، امروز 90 روز از یکی از بهترین لحظه های زندگیم، روزی که خدا نعمت مادرشدن رو نصیبم کرد و یکی از فرشته هاشو به ما هدیه داد میگذره. خیلی زود نود روز از سه نفره شدن ما گذشت. من با داشتن تو و باباحمیدرضا خوشبختیم تکمیلههههه. اینم چندتا عکس از سه ماهگی عشق پاییزیمون......   رادین در حال هاپو سواری و گویا قایم- موشک   رادین در حال عشوه گری.الهی مامان فدای اون ژست خوشمزه ات بشه.....   پسرم پرسپولیسیه با اون جورابای قرمزش.   رادین و آقا خرسه..... رادین این عروسکشو خیلی دوست داره و خیلی بهش نگاه میکنه....شاید به خاطر رنگشه!   اینجا هم ساعت 6:30 بعداز ظهره و...
18 بهمن 1390

رادین و عمل ها و عکس العملها تا پایان سه ماهگی....

  از همون روزهای اول علاقه زیادی به نگاه کردن به نور لوستر و تابلو داشتی و هنوز هم خیلی علاقه به نور لامپهای لوستر داری. وقتی دمر میذارمت سه-چهار دقیقه ای همون شکلی می مونی و سرت رو میاری بالا ولی زود خسته میشی و نق میزنی. انگار به دوربین علاقه زیادی داری چون تا میارمش جلو تا ازت عکس یا فیلم بگیرم با تعجب زیاد بهش نگاه میکنی.   ساعت خوابیدنت خدا رو هزارمرتبه شکر مرتب شده و شبها هم خوب میخوابی تا ساعت 6 صبح یکبار برای شیرخوردن بیدار میشی. وقتی که پاهاتو ماساژ میدیم کاملا زانوی کوچولوتو سفت میکنی و پاهاتو صاف میکنی و وقتی دست به پهلوهات میکشیم یه قوس خوشگل و عمیق به کمرت میدی که پشتت رو هم ماساژ بدیم و بعدش...
11 بهمن 1390

اولین ترس رادین جوونمون ...

بیست و یکم دی ماه سلام عشقم ... امروز صبح ساعت 11 بیدار شدی (البته از دیشب ساعت 11 خوابیدی و دقیقا راس هر 2 ساعت بیدار میشدی و شیر میخوردی) شما بغل بابا حمیدرضا بودی و قرار شد که من موهای باباجون رو سشوار بکشم ... همین که سشوار رو روشن کردم چشمهات رو تا ته ته باز کردی و شروع کردی به دست و پا زدن ....من فهمیدم ترسیدی و سشوار رو خاموش کردم و باباجون شما رو به صورت افقی تو بغلش گرفت و شروع کرد به صحبت کردن با شما و من دوباره سشوار رو روشن کردم.... یهو یه بغض خیلی خوشگل کردی ( تازه بغض کردن رو یادگرفتی اما فقط در حد تمرین بوده) و زدی زیر گریه ..... باباجون هم کلی راه بردت و بوست کرد تا آروم شدی... الهی بمیرم مامان، اصلا فکر نمیکردم...
21 دی 1390

دو ماهگی گل پسری...

دهم آذر 90 رادین جوونم،دیروز دو ماهگیت تموم شد و وارد ماه سوم زندگی قشنگت شدی عزیزم. امروز صبح با باباجون بردیمت مرکز بهداشت (کادووس) برای تزریق واکسن دو ماهگی. قبل از رفتن هم بهت قطره استامینوفن بهت دادم که کمتر اذیت بشی.خلاصه توی بغل بابا جون، یه قطره فلج اطفال خوردی و یه واکسن هپاتیت به پای راستت و یه واکسن سه گانه به پای چپت تزریق کردن که بعد از هر تزریق از ته دل گریه کردی. الهی مامان برات بمیره....... اما خوب چون برای سلامتیت بوده بازم خوشحالم که ایمن میشی. مامانی زری هم از دیشب به خاطر واکسن شما اومده بود خونمون. قطره ات رو هم هر 4 ساعت بهت دادم و برات کمپرس سرد گذاشتم، اما ظهر پات درد گرفته بود و حسابی گریه کردی ...
11 دی 1390

چهل روزگی رادین جوون

جمعه هجدهم آذر سلام عزیزم.... امروز بعد از ظهر با بابا جون بردیمت حموم روز چهلم. دیگه خنده هات ارادی شده.وقتی باهات حرف میزنیم خیلی با دقت گوش میدی. حرکتهای ما رو با اون چشمای قشنگت دنبال میکنی. با دقت بیشتری به اطراف نگاه میکنی. عاشق اون نگاه قشنگتم که موقع شیرخوردن توی چشمای مامان نگاه میکنی. وقتی خوابت میاد و من تو بغلم میگیرمت با یه حس وصف نشدنی خودت رو تو بغل مامان جا میکنی و انگار به یه آرامشی میرسی و من دیوانه وار این حس رو دوست دارم. خدا شکرت به خاطر این نعمت مادر شدن و پسر سالم که بهم دادی. چهل روزگیت مبارک پسر ناز مامانی و بابایی   ...
3 دی 1390

شب یلدا

سلام پسر پاییزی مامان... امسال شب یلدا،چهارشنبه بود. پاییز ، ماهی که خدا یکی از بهترین فرشته هاشو به ما بخشید و زندگی شیرینمون رو شیرین تر کرد ، تموم شد. شب یلدا یا همون شبه چله: شب چند دقیقه بیشتر با هم بودن و دور هم جمع شدن ، شب فال حافظ گرفتن، شب هندوانه و انار و آجیل خوردن ما هم امسال، اول رفتیم خونه خاله مریم چون تولد غزاله جوون بود و بعدش رفتیم لواسون چون همه قرار بود شب یلدا رو در کنار هم و با هم خونه عمو احمدرضا بگذرونیم. خیلی خوش گذشت.بعد از شام، یه سری بازیهای دسته جمعی - اجرای پانتومیم و حدس زدن معما، یه مرغ دارم ، طرح معما توسط عمو علیرضا با لهجه خاص- کردیم و...
3 دی 1390